مقدمه: وقتی مغز در یک حلقه تکراری گیر میکند
تصور کنید مراجع شما، فردی باهوش و دقیق، در اتاق درمان نشسته و از یک جنگ داخلی بیپایان در ذهنش شکایت دارد. او میداند که افکار مزاحم (Obsessions) مبنی بر آلودگی یا عدم قطعیت، غیرمنطقی هستند. او میداند که شستن چندباره دستها یا چک کردن مکرر قفل در (Compulsions) ضرورتی ندارد، اما نیرویی قدرتمندتر از منطق، او را به تکرار این چرخه وامیدارد. این تجربه، هسته اصلی اختلال وسواس فکری-عملی (OCD) است: یک «حلقه معیوب» عصبی که مغز را به گروگان میگیرد.
درمانهای استاندارد مانند دارودرمانی (SSRIها) و درمان شناختی-رفتاری مبتنی بر مواجهه و پیشگیری از پاسخ (ERP) خط اول درمان هستند. با این حال، بخش قابل توجهی از مراجعان به درمان دارویی پاسخ کامل نمیدهند یا با عوارض جانبی آن دست و پنجه نرم میکنند و ERP نیز میتواند برای بسیاری از افراد به شدت چالشبرانگیز باشد. اینجاست که یک سوال اساسی مطرح میشود: آیا میتوانیم به جای مبارزه با افکار، مستقیماً با «موتور» تولیدکننده این افکار در مغز کار کنیم؟
مدار وسواس: آشنایی با حلقه کورتیکو-استریاتال-تالامیک-کورتیکال (CSTC)
تحقیقات علوم اعصاب در دهههای اخیر، یک شبکه مغزی خاص را به عنوان بستر اصلی OCD شناسایی کردهاند: حلقه کورتیکو-استریاتال-تالامیک-کورتیکال (CSTC). این مدار را میتوان به عنوان «سیستم هشدار و عادت» مغز در نظر گرفت. در یک مغز سالم، این حلقه به ما کمک میکند تا خطاها را تشخیص دهیم، به آنها توجه کنیم و رفتارهای مناسب را برای اصلاحشان انجام دهیم. اما در مغز مبتلا به OCD، این سیستم بیشفعال (Hyperactive) شده است.
- قشر اوربیتوفرونتال (OFC) و قشر سینگولیت قدامی (ACC): این نواحی مانند یک «ردیاب خطا» و «تقویتکننده هیجانی» عمل میکنند. در OCD، این مناطق بیش از حد فعال هستند و دائماً پیام «یک چیزی اشتباه است!» ارسال میکنند.
- استریاتوم (بخشی از عقدههای قاعدهای): این بخش مسئول شکلگیری عادتهاست. وقتی پیامهای هشدار مکرر از قشر پیشانی دریافت میکند، به ایجاد رفتارهای اجباری (Compulsions) برای «رفع» آن خطا کمک میکند.
در نتیجه، فرد در یک چرخه بیپایان گیر میکند: ACC/OFC هشدار میدهد، استریاتوم رفتار اجباری را فعال میکند، انجام رفتار موقتاً اضطراب را کاهش میدهد، اما این تسکین موقت، خودِ مدار بیشفعال را تقویت میکند.

از تئوری تا عمل: چگونه qEEG این حلقه معیوب را آشکار میکند؟
نقشهبرداری کمی مغز (qEEG) به ما این امکان را میدهد که این بیشفعالی را به صورت عینی مشاهده کنیم. اگرچه الگوی qEEG در همه افراد مبتلا به OCD یکسان نیست، اما یافتههای مشترکی وجود دارد که به این مدار اشاره میکنند:
- افزایش امواج بتا و های-بتا (Beta/High-Beta): یکی از شایعترین یافتهها، وجود فعالیت بیش از حد امواج سریع (۱۵-۳۰ هرتز) در نواحی فرونتال و مرکزی، بهویژه در اطراف قشر سینگولیت قدامی (ACC) است. این الگو نمایانگر یک حالت «قفلشدگی» ذهنی، نشخوار فکری و گوشبهزنگی است.
- ناهماهنگی (Coherence Issues): ممکن است الگوهای ارتباطی غیرطبیعی بین نواحی پیشانی و سایر بخشهای مغز مشاهده شود که نشاندهنده عدم یکپارچگی در این شبکه است.
با داشتن نقشه مغزی، ما دیگر فقط با علائم گزارششده توسط مراجع کار نمیکنیم؛ ما یک نقشه راه عصبی در دست داریم که دقیقاً نشان میدهد کدام بخش از «موتور مغز» نیاز به تنظیم دارد.
درمان هدفمند: نفوذ به اعماق مغز با نوروفیدبک لورتا (LORETA)
نوروفیدبک سطحی استاندارد میتواند در کاهش اضطراب کلی مؤثر باشد، اما وقتی هدف ما نواحی عمقی مانند ACC است، به ابزار دقیقتری نیاز داریم. اینجاست که نوروفیدبک لورتا (LORETA) وارد عمل میشود. لورتا با استفاده از دادههای حاصل از یک ثبت ۱۹ کاناله، میتواند منبع سیگنالهای EEG را در یک فضای سهبعدی در مغز تخمین بزند.
این فناوری به ما اجازه میدهد تا پروتکلهای درمانی را مستقیماً بر روی منابع عمقی بیشفعالی متمرکز کنیم. برای مثال، یک پروتکل رایج در درمان OCD با لورتا، «مهار» یا کاهش فعالیت امواج بتا یا های-بتا در قشر سینگولیت قدامی است. مراجع با دیدن بازخورد آنی از فعالیت این ناحیه خاص، یاد میگیرد که چگونه به صورت ارادی آن را آرام کند و از حالت «قفلشدگی» خارج شود.
مطالعات اخیر، مانند پژوهش انجامشده توسط اسماعیلپور و همکاران (۲۰۲۱) در ژورنال Clinical EEG and Neuroscience، اثربخشی نوروفیدبک Z-Score لورتا را در کاهش معنادار علائم وسواس با هدف قرار دادن دقیق ACC نشان دادهاند. این رویکرد به معنای واقعی کلمه، بازآموزی عصبی است.
اجرای دقیق پروتکلهای نوروفیدبک لورتا نیازمند دستگاههای نقشهبرداری مغزی و آمپلیفایرهای باکیفیت است. سیستمهای ۱۹ کاناله که توسط شرکتهایی مانند فناوران سرمد ارائه میشوند، حداقل استاندارد برای تحلیل سورس و درمانهای مبتنی بر لورتا هستند و به متخصصان این امکان را میدهند که با دقت بالایی مناطق عمقی مغز را هدف قرار دهند.
نتیجهگیری: افقی نوین در درمان وسواس
نوروفیدبک مبتنی بر qEEG، و بهویژه نوروفیدبک لورتا، نگاه ما به درمان OCD را از یک مبارزه صرفاً شناختی به یک فرآیند بازآموزی و تنظیم عصبی تغییر میدهد. این رویکرد به جای آنکه تنها به مراجع بگوید «این فکر را نادیده بگیر»، به مغز او میآموزد که چگونه «صدای» این افکار را از منبع کم کند.
مهمتر از آن، نوروفیدبک میتواند به عنوان یک ابزار قدرتمند در کنار رواندرمانی عمل کند. با کاهش بیشفعالی مدار CSTC، مراجع ممکن است ظرفیت بیشتری برای درگیر شدن در تمرینات چالشبرانگیز ERP پیدا کند. در واقع، ما ابتدا «سیستم هشدار» مغز را آرام میکنیم تا سپس بتوانیم با موفقیت بیشتری به بازنویسی «عادتهای» رفتاری بپردازیم. این همافزایی، افق جدید و امیدبخشی را برای درمان مؤثرتر و پایدارتر این اختلال پیچیده میگشاید.

